خورشید سر بر شانه های ابری آسمان می گذارد ، حالا بلند گوها خدا را و باران نام تو را می بارد .
من پشت پنجره فولاد چشمهایم را به یاد می آورم . آرام آرام می بارم و زلال می شوم .

حالا در رواق هشتم ، آینه ها شکستگی ام را تکثیر می کنند ، تا درستی ات را درست ببینم .
حالا آب سقاخانه دستهایم را به قنوت می رساند . به آسمان می کشاند ، تا پرندگان احساس غربت نکنند .
امروز ، تو ، هشتمین خورشیدی که در سایه اش آسمان را تجربه کرده ام ، با دستهایی از جنس بهار ، دلی از تبار تابستان و لبهایی از بهشت . آمده ای تا نگاهت درختان خشک زمستانی را بهاری کند .
تو امروز آمده ای ، تا دستهایم آسمانی را تجربه کنند که کبوتر می رویاند ، که ستاره هدیه می دهد .
تو آمده ای ، تا آهوان هراسان را ضامن باشی و آسمانی بودن کبوتران چاهی را به یادشان بیاوری .

ای زلال تر از زلال ، آقای مهربان !
باران نگاه مردم تنها بر درگاه تو می بارد و چشمهای هراسان تنها بر ضریح تو آرام می شوند .
و ما امروز چون بچه آهوان گریزان در پناه نگاه تو قد می کشیم تا فردا را تجربه کنیم .
آقای خوبی ها !
پنجره فولادت قطعه ای از بهشت است که تا خدا قد کشیده است ، که دستهای زائرانت را به آسمان برساند .
حالا من ، این کمتر از آهوی بیابان و بی پروا تر از کبوتر چاهی ، به سبزی ضریحت تکیه داده ام تا آسمانی شوم .
حالا من دل سپرده ام به کبوتری که دانه حرمت را دام نمی داند و از تیرهای هراس به بلندای گلدسته ات پناه می برد تا صدای نقاره خانه ات را بشنود ...
امروز عاشق تر از دیروز ، فردا را در انتظار نگاه تو باران می شوم .

................................................................................................................
سلام عمو پورنگ ، سلام دوستان عزیزم
این روزها باز هم غصه و دلهره وجودم رو گرفته ، دکتر خواهرم گفته که باز ممکنه دستگاه توی سر خواهرم از کار بیافته و مجبور بشن عملش کنن ، البته فعلا برای عمل و عوض کردن دستگاه صبر کردن ، چون فعلا خوبه ، ولی خدا می دونه تا کی ...
فقط دلم می خواد گریه کنم ، آخه چرا ، چرا اینقدر امتحانهای خداوند سخته ؟
چند شب پیش که حرم رفته بودیم چراغونی های صحنهای حرم بیشتر از هر سال شده بود . به امام رضا گفتم : آقا این همه روشنایی برای شادی شماست و این روزا دل شما بیش تر از هر موقع دیگه پذیرای خواسته های ماست . پس آقا چرا دل ما رو چراغونی نمی کنید .
می دونم ، خوب می دونم خدا برای همه این اتفاقها حکمت داره ، ولی پس جواب دعاهای ما کجاست .
ازتون خواهش می کنم شما هم برای شفای همه مریضها و برای خواهر من دعا کنید .
.................................................................................................................
راستی راجب عمو پورنگ یه خواب دیدم که می خوام اینجا هم بنویسم .
خواب دیدم ، رفته بودم حرم ، مثل همیشه با مامان و بابا و خواهرم یه گوشه از حرم نشسته بودیم ، من بلند شدم و تنهایی به سمت ضریح امام رضا رفتم تا زیارت کنم .
یه دفعه بین اون جمعیت عمو پورنگ رو دیدم . اما توی لباس یک خادم .
آره ، عمو یه کت و شلوار سورمه ای پوشیده بودید و یه چوب گردگیری رنگارنگ ، از اونها که خادم ها به دست می گیرن ، دستشون بود .
و من مات و مبهوت فقط به عمو نگاه می کردم .
آره ! عمو پورنگ شما خادم حرم امام هشتم شده بودید .
نمی دونم تعبیری که من از این خواب می کنم درسته یا نه ولی به نظر من عمو باید بیان و حداقل یک روز توی سال خادم امام رضا بشن .
عمو پورنگ ، خیلی ها هستن که دوست دارن خادم افتخاری امام رضا بشن و حداقل یک روز با درخواست خودشون میان و توی حرم خادم می شن . عمو خواهش می کنم شما هم بیایید درخواست بدید و حداقل یک روز در سال خادم امام رضا بشید . من مطمئنم اگه بخواهید حتما این فرصت رو به شما می دن . و چه سعادتی بالاتر از خدمت به اولیاء خدا .
" اللهم عجل لولیک الفرج "